مهران ما، آزاد شده خود خدا بود

درگذر زمان، گاهی لحظاتی روی می دهد که سرنوشت انسان را عوض می کند. لحظاتی نورانی با آب و رنگ خدایی. ثانیه هایی ناب و ملکوتی و شاید هم غیرقابل تکرار.

یکی از روزهای قشنگ پائیزی را به چشم خود دیدم که «والله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم.» از آن زمان به بعد، همه چیز را با صبغه خدایی می بینم. تا آن روز، چقدر به خودم مطمئن بودم. «محمد سلیمی » دانش آموز درس خوان دبیرستان هدایتی، خطاط ماهر مدرسه، عضو فعال وموفق بسیج دانش آموزی. دوستان هم بیشتر از لیاقتم، به من محبت کردند. به خصوص علی صمدی، که عاشق آدم هایی مثل من بود.

همسایه بودن ما با علی نهال دوستیمان را بیشتر تقویت می کرد. هرروز عصر در پارک، با هم قرار مطالعه داشتیم. جای همیشگی ما زیر یکی از درخت های بلند کاج بود. کنج با صفا وخلوتی بود.

یک روز، طبق معمول به پارک رفتیم. دو جوان بزرگوار، که در نظر ما خیلی کوچک وار به نظر می رسیدند، زیر همان درخت کاج نشسته بودند. آنها هم ظاهرا برای مطالعه آمده بودند، از چیزی که خبر نبود، درس خواندن.

علی گفت: محمد، حیف از این کنج قشنگ که توسط اینها اشغال شود، بهتر است آنها را از این محل بلند کنیم. دستم را گذاشتم روی شانه علی و با صدای آهسته گفتم: داداش! ما که اینجا را نخریدیم. کوتاه بیا.

کمی آن طرف تر نشستیم، انصافا خیلی مزاحم بودند. هر از چند گاهی صدای قهقهه خنده شان، افکار ما را به هم می ریخت.

به علی گفتم: بیا یه کار فرهنگی بکنیم. بلند شو بریم عکس شهید «حاج امینی » را به آنها نشان بدهیم، اگر وضعیت سبز بود، کمی هم حرف می زنیم.

– نه محمدجان! این کارها فایده ندارد. اینها اصلا متعلق به یک دنیای دیگری هستند.

دلم راضی نمی شد که به این وضعیت قانع شوم، فکری مثل برق به ذهنم زد. با عجله بلند شدم.

: علی جان! الان برمی گردم. لحظاتی بعد، با چهارتا لیوان شیرموز برگشتم.

: علی آقا! بسم الله. بلند شو بریم پیش رفقا.

– توکه دوباره کار خودت را کردی!!

: این تن بمیره بلند شو.

– فقط به خاطرگل روی خودت.

: قربون صفات.

باسلام و صلوات رفتیم.

: سلام، خسته نباشید.

– علیک، امری بود؟!

: فکر کردیم شما هم مثل ما هوس یک نوشیدنی کرده باشید. کمی خودشون را جمع وجور کردند.

– از لطفتون ممنون.

آب میوه را تعارف کردم و گفتم:

: ما هر روز می آیم پارک…

– ما هم.

: تا به حال شما را اینجا ندیده بودیم.

– جای خاصی نیستیم. هرجا جور بشه، ولو می شیم.

حدود نیم ساعتی با هم گپ زدیم، علی همچنان اخم هاش توهم بود. فهمیدم خسته شده. با بچه ها خداحافظی کردیم و قرار فردا را زیر همان درخت کاج گذاشتیم.

علی مرتب به من می گفت: حالا پس فردا برات حرف درست می کنند.

بچه آقای سلیمی هم، آره!! ببین رفته با کی ها دوست شده!

: علی جان! پیاده شو باهم بریم.

– خب تقصیر خودت بود.

: شما آقایی کنید، ما را ببخشید.

– بخشیدم ولی امیدوارم تکرار نشه.

: خیلی هم امیدوار نباش.

وقتی رسیدم خانه، مثل فشنگ رفتم اتاق. دلم هوای سکوت کرده بود و آرامش. همیشه آرامش را در چشم های پدر پیدا می کردم. اما این بار هوس آرام بخش دیگه ای کرده بودم.

تکمه ضبط را زدم. صدای نوار سکوت حاکم بر فضای اتاق را شکست.

«نام زینب دلنشین و دلرباست

دختر مشگل گشا مشگل گشاست »

«نام زینب خاک را زر می کند

دخت حیدر، کار حیدر می کند»

لحظه ای که منتظر بودم به سرآمد. مهران و رضا هم آمدند. الحمدلله، علی نسبت به دیروز سر حال تر بود.

مقداری را که قرار بود خواندیم. زنگ تفریح را با مهران و رضا گذراندیم. حرف زدن و وضع ظاهرشان نشان می داد از بچه پولدارهای تهران هستند. ادب مهران مرا شیفته خود کرده بود.

دلم می سوخت چرا بچه به این پاکی، باید این وضع و اعتقادات را داشته باشد.

تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم. شب جمعه ای بود و با علی و بروبچه های دیگر می خواستیم بریم هیات.

علی گفت: محمد، امشب کجا برویم؟!

مهران که در این مدت، نسبت به ما انس پیدا کرده بود گفت: قراره کجا برید.

: هیات.

– چه خبره؟!

: مراسم دعا و سینه زنی.

– من هیچ وقت معنی این کارها را نمی فهمم. یعنی چه که مردم تا نیمه های شب توی سر و کله خودشون می زنند.

بعضی وقت ها، مغازه های خود را تعطیل می کنند فکر نمی کنند. چقدر ضرر اقتصادی به مملکت وارد می شود. چقدر تولید کم می شود.

وقت مردم گرفته می شود. خصوصا این دو ماهه محرم و صفر. همش گریه همش غصه.

الان همه جای دنیا این طوره که اگر بخواهند از بزرگان خود یاد کنند، یک مراسم تشکیل می دهند و بحث و گفتگو می کنند.

مهران تو از امام حسین علیه السلام چی می دونی؟!

دو ماه عزاداری و ماتم، و سیاه پوشیدن.

مهران جان! وقتی کسی مریض می شه و اشتهای او کور می شه. هر چی به او بگویند این غذا برای شما خوبه، خودش هم می داند، ولی تمایلی به خوردن پیدا نمی کند. شناخت دارد ولی انگیزه ندارد.

حرف تو درسته. باید جلسات بحث و گفتگو باشه ولی فقط همین، کافی نیست چون صرفا به آدم شناخت می دهد ولی انگیزه در او ایجاد نمی کند.

روان شناس ها می گویند دو تا عامل در رفتار آدم ها نقش دارد.

یکی شناخت، یکی هم انگیزه و احساس و عاطفه.

اول باید انگیزه باشد بعد شناخت.

وقتی آدم از نزدیک چیزی را ببیند. تا وقتی بشنود، خیلی فرق دارد.

فرض کنید شما می دانید امروز روز اول محرم است ولی برای شما فرقی نمی کند. از منزل می آیید بیرون، می بینید همه جا سیاه پوش شده، به یک باره، دلت می لرزه جلسات روضه، باعث تحریک احساسات مردم می شه. هرچی عواطف بیشتر تحریک بشه، عاشورا در زندگی ما مؤثرتر است.

چرا گریه می کنند؟! هرکاری باید متناسب با حادثه باشه.

وقتی آدم های به این خوبی و مهربونی را، بدون هیچ گناهی کشتند، خب گریه هم داره.

مهران اگر بدونی این حسین ما کیه! چه رفیق باصفایی! یک لحظه هم نمی توانی بدون او زندگی کنید.

این حسینی که تو فقط از او گریه و زاری می دانی، یک آقای مهربونی است که خودش سراغ همه می ره.

این سینه زدن ها یعنی بال بال زدن در خونه حسین علیه السلام.

مهران متحیر چشم دوخته به لب های من، محمد، کی می خواهید برید، منم می آیم. رضا رو کرد به مهران و گفت:

– تو هم که داری می ری جز عقب مانده های تاریخ.

– رضا مؤدب باش.

در دلم غوغایی شده بود یعنی مهران حرف های من را قبول کرده یا نه.

آن شب باهم رفتیم هیات. «حاج محمد طاهری » مداح جلسه بود. وقتی مراسم تمام شد. دیدم مهران زل زده به پرچم «بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود یا حسین »

تغییر خاصی در رفتارش احساس نمی کردم. همه چیز را سپردم دست آقا. «حسین ما همان آقایی که با یک نگاه و یک دلربایی، حر بن یزید ریاحی را کربلایی کرد.»

چند هفته ای از ماجرای آن شب می گذشت.

شب جمعه ای بود و دلم راهی حرم آقا شده بود. نمی توانستم آرام بگیرم.

تنهایی زدم بیرون و رفتم هیات.

آن شب، از آن شب ها بود. همه خراباتی حال پیدا کرده بودند.

«حاج محمد طاهری » یک داستانی تعریف کرد که حسابی داد همه را درآورده بود.

«یادش به خیر» آن وقت ها که جبهه بودیم. یک روز آتش شدیدی روی سر ما می ریختند. ما همه در سنگر پناه گرفته بودیم. اما یکی از بچه ها را هر کارش می کردیم نمی آمد و بی خیال مشغول بود.

تا این که رفت روی یک تپه ایستاد. هرچی گفتیم، بیا الان می زننت اما همچنان ایستاده بود و می گفت: هنوز آن ترکشی که قراره من را به شهادت برساند از توی جعبه درنیامده بیرون!

کمی گذشت و ما همچنان اصرار می کردیم.

یک مرتبه گفت: هان! الان آن ترکش را از توی جعبه درآوردند.

هان! الان گذاشت در لوله خمپاره.

هان! الان شلیک می کند. ما این حرف ها را جدی نگرفته بودیم. به محض این که گفت الان شلیک می کند. خمپاره خورد بغل او و در جا شهید شد. و ما تازه فهمیدیم نه بابا! آن همه چیز را می دیده این مائیم که…»

مجلس خیلی حال گرفته بود.

جوانی جلوی من نشسته بود. از اول مجلس سر به مهر، گریه می کرد. از هق هق گریه، شانه هایش می لرزید و مرتب آقا را صدا می کرد.

هر از چند گاهی ناله هاش شدت می گرفت.

دقت کردم. دیدم مهران جلوی من نشسته. مات مانده بودم.

خدایا! مهران! اینجا! این موقع شب.

خیلی حال خوشی داشت. خیلی سینه زد. نزدیک بود از حال بره. مراسم تمام شد او هنوز گریه می کرد.

سرش را گذاشت روی شانه ام. با بغضی که در گلو داشت گفت:

– محمد چه جور می شه آدم بره کربلا؟!

با شوخی گفتم: ما یک حاجی داشتیم می گفت: کربلا رفتن خون می خواهد.

– هرچی باشه قبول. من حاضرم سرم را بدم. همه زندگی ام را بدهم به شرط این که بروم کربلا.

دیدم نه، خیلی جدی حرف می زند.

: قربون آن چشای قشنگت. قربون آن دل با صفات. اصل کربلا رفتن نیست. عمل به تکلیف مهم است.

– حالا تکلیف من چیه؟!

: خودت را بسپار به آقا. همه چیز را برایت جور می کند.

تکلیف ما دوستی حسین است نه ثواب.

هر وقت آب می خوری بگو یا حسین علیه السلام.

هر وقت یاد آقا افتادی بگو «یا لیتنی کنت معک »

حالا رضایت می دهم برویم خانه. نگران می شوند.

– باشه برویم.

: من موتور دارم. می رسانمت.

مهران پشتم نشست. صدای زمزمه عاشقانه اش مو به تن آدم راست می کرد.

با خودم گفتم: محمد، خاک بر سرت کنند، برو آدم شو.

نسیم لطیفی گونه هایم را نوازش می داد.

به یاد جمله زیبای حضرت امام (قدس سره) افتادم که:

مهران را خدا آزاد کرد”

آری مهران ما، آزاد شده خود خدا بود.

نظر بدهید