سفیر آفتاب (ورود جناب مسلم ابن عقیل به کوفه)

پیام که را بر لب داشتی که این چنین سرشار بودی؟ سفیر کدام مسافر بودی که این چنین بر لبانت عشق می تراوید و در رگْ رگ تو خونی ستم سوز جاری بود؟ و مهر کدام دلاور بر دل نهاده بودی و با خود، به کوفه آوردی؟

ای سفیر آفتاب! مگر از کدام سرزمین آمده بودی که با هر کلمه ات، کوفه را لرزاندی و زندگان دروغین آن شهر را به تکاپو وا داشتی؟ از پیش کدام سوار سبزپوش آمده بودی که این چنین، نگاه مهربانت، دل ها را فتح کرد.

ای سفیر دشت بلا! می دانم که آمده بودی تا شهر مردگان کوفه را زنده کنی، دست آنان را بگیری، بر فراز چکاد دوستی آوری و به آنان بگویی: «مردم! این است آفتاب راستین و این است راه آسمان». آمده بودی تا درس وفا بیاموزی و صحیفه ی ولایت را بر کوفه و کوفه های تاریخ، بخوانی. آمده بودی تا همه با خورشید، بیعت کنند.

امّا افسوس! کوفه، شیفته ی تاریکی جهالت خویش بود و با غیرت وفا، میانه ای نداشت. افسوس…!

افسوس، که در کوفه، حنای غیرت، رنگی ندارد و در و دیوارش، به میهمان عشق، غربت تعارف می کند. بیزارم از کوفه و نامردمی هایش.

نظر بدهید